ابزار هدایت به بالای صفحه

تارنمای تخصصی تاریخ ایران

راه در جهان یکی است و آن راه ؛ راستی است

تارنمای تخصصی تاریخ ایران

راه در جهان یکی است و آن راه ؛ راستی است

اسلایدر

ذکر ابویزید بسطامی رحمۀ الله علیه در تذکره الاولیا 1

سوشیانت | پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۴۴ ب.ظ | ۰دیدگاه

ابویزید بسطامی رحمۀ الله علیه

آن خلیفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن سلطان العارفین ، آن حجۀالخلایق اجمعین ، آن پخته جهان ناکامی ، شیخ بایزید بسطامی رحمۀالله علیه ، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود ، و حجت خدای بود ، و خلیفه بحق بود ، و قطب عالم بود ، و مرجع اوتاد ، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ ، و جدی بلیغ داشت ، و دایم در مقام قرب و هیبت بود . غرقه انس و محبت بود و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت ، و روایات او در احادیث عالی بود ، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست ، تا به حدی که جنید گفت : بایزید در میان ما چون جبرئیل است در میان ملائکه .

و هم او گفت :نهایت میدان جمله روندگان که به توحید روانند ، بدایت میدان این خراسانی است . جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دلیل بر این سخن آن است که بایزید می گوید :دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد .

و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمۀالله علیه می گوید :هژده هزار عالم از بایزید پر می بینم و بایزید در میانه نبینم . یعنی آنچه بایزید است در حق محو است . جد وی گبر بود ، و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر .

چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی ، تو در شکم من در تپیدن آمدی ، و قرار نگرفتی تا بازانداختمی . و مصداق این سخن آن است که از شیخ پرسیدند که مرد را در این طریق چه بهتر ؟

گفت :دولت مادر زاد .

گفتند :اگر نبود ؟

گفت :تنی توانا .

گفتند :اگر نبود ؟

گفت : دلی دانا .

گفتند :اگر نبود ؟

گفت :چشمی بینا .

گفتند :اگر نبود ؟

گفت :مرگ مفاجا .

نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسید ، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای می گوید مرا خدمت کن و شکر گوی ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی . استاد معنی این آیت می گفت . بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم . استاد دستوری داد .

بایزید به خانه آمد . مادر گفت :یا طیفور به چه آمد ؟ مگر هدیه ای آورده اند ، یا عذری افتادست ؟

گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق می فرماید ، ما را به خدمت خویش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است . یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم ، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم .

مادر گفت :ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویتن به تو بخشیدم . برو و خدا را باش .

پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید ، و ریاضت می کشید ، و بی خوابی گرسنگی دایم پیش گرفت ، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد ، و از همه فایده گرفت ، و از آن جمله یکی صادق بود . در پیش او نشسته بود . گفت: بایزید آن کتاب از طاق فروگیر .

بایزید گفت :کدام طاق ؟

گفت: آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای ؟

گفت: نه !مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم ؟ من به نظاره نیامده ام .

به صادق گفت: چون چنین است برو . به بسطام باز رو که کار تو تمام شد .

نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است . از دور جایی ، به دیدن او شد . چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت . در حال شیخ بازگشت . گفت :اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی .

نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خیو نینداختی -حرمت مسجد را .

نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسید که در هر مصلی گاهی سجده بازمی افگند و دو رکعت نماز می کرد . می رفت و می گفت :این دهلیز پادشاه دنیا نیست که به یکبار بدینجا برتوان دوید .

پس به کعبه رفت و آن سال به مدینه نشد . گفت :ادب نبود او را تبع این زیارت داشتن . آن را جداگانه احرام کنم . بازآمد . سال دیگر جداگانه از سربادیه احرام گرفت ، و در راه در شهری شد . خلقی عظیم تبع او گشتند . چون بیرون شد مردمان از پی او بیامدند . شیخ بازنگریست . گفت: اینها کی اند ؟

گفتند: ایشان با تو صحبت خواهند داشت .

گفت: بار خدایا ! من از تو در می خواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان . گفتم ایشان را به من محجوب گردان .

پس خواست که محبت خود از دل ایشان بیرون کند ، و زحمت خود از راه ایشان بردارد ، نماز بامداد ، بگزارد ، پس به ایشان نگریست . گفت: انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی .

گفتند :این مرد دیوانه شد. او را بگذاشتند و برفتند ، و شیخ اینجا به زفان خدای سخن می گفت . چنانکه بر بالای منبر گویند: حکایۀ عن ربه. پس در راه می شد . کله سریافت بر وی نوشته :صم بکم عمی فهم لایعقلون . نعره ای زد ، و برداشت ، و بوسه داد ، و گفت: سر صوفئی می نماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که ، خطاب لم یزلی بشنود ؛ نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند ، نه زفان دارد ، که ثنای بزرگواری او گوید ؛ نه عقل و دانش دارد ، که ذره ای معرفت او بداند . این آیت در شان اوست .

و ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد . گفت :برو و بگو که ای بایزید ! همه شب می خسبی در بادیه ، و به راحت مشغول می باشی ، و قافله درگذشت .

مرید بیامد و آن سخن بگفت. شیخ جواب داد: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد ، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود. چون این سخن به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت :مبارکش باد ! احوال ما بدین درجه نرسیده است ، و بدین بادیه طریقت خواهد ، و بدین روش سلوک باطن .

نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود . کسی گفت :بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او ، و این ظلمی تمام است .

بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت :ای جوانمرد !بردارنده یار اشترک نیست .

فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست ؟ بار به یک بدست از پشت اشتر برتر دید ، و او را از گرانی هیچ خبر نبود .

گفت :سبحان الله ! چه عجب کاریست .

بایزید گفت :اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم ، زبان ملامت دراز کنید ، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد ؟

پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتی روی به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به استقبال اوشد . بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد، و از حق بازمی ماند. چون نزدیک او رسیدند، شیخ قرصی از آستین بگرفت. و رمضان بود. به خوردن ایستاد . جمله آن بدیدند، از وی برگشتند. شیخ اصحاب را گفت: ندیدیت . مساله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند . پس صبر کرد تا شب درآمد . نیم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنید که مادرش طهارت می کرد و می گفت :بار خدایا ! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان . و احوال نیکو او را کرامت کن . بایزید آن می شنود . گریه بر وی افتا . بس در بزد. مادر گفت: کیست ؟

گفت: غریت توست. مادر گریان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :یا طیفور . دانی به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو می گریستم و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم .

نقل است که شیخ گفت: آن کار که باز پسین کارها می دانستم، پیشین همه بود، و آن رضای والده بود .

و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود . شبی سرد بود،کوزه بر دست می داشتم ، چون از خواب درآمد آگاه شد ، آب خورد ، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود . گفت: چرا از دست ننهادی ؟

گفتم :ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم .

پس گفت :آن در فرانیمه کن .

من تا نزدیک روز می بودم تا نیمه راست بود یا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همی وقت سحر آنچه می جستم چندین گاه از در درآمد .

نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسید . تخم معصفر خریده بود . اندکی از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسید یادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان ار از جایگاه خویش آواره کردم .

برخاست و ایشان را به همدان برد . آنجا که خانه ایشان بود بنهاد ، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود ، الشفقۀ علی خلق الله تا بدین حد نبود .

و شیخ گفت :دوازده سال آهنگر نفس خود بودم ، در کوره ریاضت ملامت بر او می زدم ، تا از نفس خویش آینه ای کردم :پنج سال آینه خود بودم به انواع عبادت و طاعت .آن آینه می زدودم . پس یک سال نظر اعتبار کردم بر میان خویش -از غرور و عشق - و به خود نگرستن . زناری دیدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خویش پسندیدن . پنج سال دیگرجهد کردم تا آن زنار بریده گشت ، و اسلام تازه بیاوردم . بنگرستم همه خلایق مرده دیدم . چهار تکبیر در کار ایشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای ، به خدای رسیدم .

نقل است که چون شیخ به در مسجدی رسیدی ساعتی بایستادی و بگریستی . پرسیدند :این چه حال است ؟ گفتی: خویشتن را چون زنی مستحاضه می یابم و که تشویر می خورد که به مسجد در رود و مسجد بیالاید .

نقل است که یکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بیرون شد بازگشت . گفتند :هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود ؟

گفت: روی به راه نهادم. زندگی دیدم، تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو ! و الا سرت از تن جدا کنم. پس مرا گفت: ترکت الله به بسطام و قصدت البیت الحرام. خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی .

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می روی ؟ گفتم: به حج . گفت :چه داری ؟ گفتم: دویست درم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است . گفت :چنان کردم و بازگشتم. و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید . حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند . شیخ می گفت: چه مرا بیرون کنید ؟

گفتند: تو مردی بد ی. تو را بیرون می کنیم .

شیخ می گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم .

نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گوید . بر آن دیوار بایستاد تا بامداد و خدای را یاد نکرد . بنگریستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟

گفت: از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . یک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، دیگر که چندان عظمت بر من سایه انداخته بود که دلم متحیر بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در این حالت به روز آوردم . و پیر عمر گوید: چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی یا فکری ، در خانه شدی و همه سوراخها محکم کرد ی. گفتی :ترسم که آوازی یا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی . و عیسی بسطامی گوید: سیزده سال با شیخ صحبت داشتم که از شیخ سخنی نشنیدم ، و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی . چون سربرآوردی آهی بکردی و دیگر باره بر آن حالت باز شدی .

نقل است که سهلگی گوید :ای در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شیخ هر کسی فواید بسیار گرفته اند . و یکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که: سبحانی ما اعظم شانی . چون با خود آمد مریدان با او گفتند: چنین کلمه ای بر زفان تو برفت . شیخ گفت :خداتان خصم ، بایزیدتان خصم ! اگر از این جنس کلمه ای بگویم مرا پاره پاره بکنید . پس هریکی را کاردی بداد که اگر نیز چنین سخنی آیدم بدین کاردها ، مرا بکشید .مگر چنان افتاد که دیگر بار همان گفت. مریدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بایزید انباشته بود. اصحاب خشت از دیوار گرفتند و هر یکی کاردی می زدند. چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند . هیچ زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد . بایزید پدید آمد . چون صعوه ای خرد در محراب نشسته. اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شیخ گفت :بایزید این است که می بینید. آن بایزید نبود .

پس گفت :الجبار نفسه علی لسان عبده . اگر کسی گوید این چگونه بود ؟ گویم :چنانکه آدم علیه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک می کوفت ، جبرئیل علیه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتی مهتر که کهتر گردد ، برعکس این هم را بود . چنانکه طفلی در شکم مادر دو من بود ، چون به جوانی می رسد دویست من می شود .

و چنانکه جبرئیل علیه السلام در صورت بشری بر مریم متجلی شد ، حالت شیخ هم از این شیوه بوده باشد . اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد .

نقل است که وقتی سیبی سرخ برگرفت و در نگریست گفت :این سیبی لطیف است . به سرش ندا آمد که: ای بایزید ! شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد .

شیخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم میوه بسطام نخورم. و گفت: روزی نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پیر وقتم و بزرگ عصرم . چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد . برخاستم و به طریق خراسان شدم، و در منزلی مقام کردم، و سوگند یاد کردم که از اینجا بر نخیزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من بازنماید . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردی اعور را دیدم ، بر راحله می آمد . چون در نگرستم اثر آگاهی در وی بدیدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن .

در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمین فرورفت و بایستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان می آوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشایم و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم غرقه کنم ؟

گفت: من از هوش برفتم . گفتم از کجا می آیی؟ گفت: از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم . آنگاه گفت :زینهار ای بایزید ! دل نگاه دار. و روی از من بگردانید و برفت .

دیدگاه (۰)

هیچ دیدگاهی هنوز بیان نشده

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تحلیل آمار سایت و وبلاگ